دروازه‌بان : روز به خیر ، اینجا بهشت است. مرد گفت : چه خوب که به بهشت رسیدیم ، خیلی تشنه‌ایم.


دروازه ‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت : می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.
مزد گفت : اسب و سگم هم تشنه‌اند
نگهبان : واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

 

مرد خیلی ناامید شد اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند ، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه ، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. غریبه ای در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود ، احتمالأ خوابیده بود
مرد گفت : روز بخیر ! غریبه با سرش جواب داد. مرد گفت : ما خیلی تشنه‌ایم . من ، اسبم و سگم
غریبه به جایی اشاره کرد و گفت : میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است ، هرقدر که می‌خواهید بنوشید. مرد ، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند. سپس از غریبه تشکر کرد. غریبه گفت : هر وقت که دوست داشتید ، می‌توانید برگردید
مرد پرسید : فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست ؟ 
غریبه جواب  داد : بهشت  !!!
مرد گفت : بهشت ؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است !؟!
غریبه گفت : آنجا بهشت نیست ، دوزخ است
مرد حیران ماند : باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند ! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود !
غریبه گفت : کاملأ برعکس ؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند ، همانجا می‌مانند !!!